دلتنگي هاي خط خطي

::. خانه .::

::.آرشيو .::

::. ايميل .::

 

 

::. دوستان .::
 ::تنها نوشته هاي يه تنها دختر::
 ::دلم براي خودم تنگ ميشه::
::شکست سکوت يه دختر::
::يادداشتهاي يک دخترک::
::نوشتن بدون ياد داشتن::
::زيبا دروغ مي گفتي::
  ::در تاريکي گريه کردم::  
::قدم زنان زير عرشه::
::آسمون آبي روشن::
::تبسم به خاطر تو::
::ويدا دختري تنها::
::پرستوي عاشق::
::شاهد تو ازادراه::
::داداش شادمهر::
::آسمان سوگل::
::همسفر عشق::
::در گذر تنهايي::
::سمفوني صلح::
::فرشتکسفورد::
:: lost-destiny ::
::خاتون شرقي::
::نازنين خانوم::
::ماه پيشوني::
::عاشق غريب::
:: عشق ممنوع::
::sahme man::
::حيات خلوت::
:: کلبه تنهايي::
::نسيم صبا::
:: بيد مجنون::
::آبشار مهر::
:: عاشقونه::
:: غروب دريا::
::غروب دل::
::تنها بهانه::
::مرگ آرام::
::غم نهفته::
::ميناي آبي::
::بهارانه::
::قفس ::
::آيدين::
::باراکا::
::کوشا::
::پريسا::
لينک rss
XML
 
 
 
 
...............
 

 

 
 
 

 

 
 

 

چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

 

باباییم کار خودشو کرد ...!!!
www.MAHZADEH.com

 

....!

پيام هاي ديگران ()

_____________________________________________

یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥

 

8 مرداد
پنجره تنها
یه جشن تولد
________
امروز پسرم 3 سالگیش تموم شد 
بهش گفته بودم بابا برای تولدت هر کسی رو که خودت دوست داری دعوت کن
امروز روز خودته
اونم هرچی دوست و رفیق هم سن و سال خودش داشت رو دعوت کرده بود
می دونستم که بهش خیلی خوش میگذره
از اینکه رضایت رو تو چشای قشنگش میدیدم
و وقتی خوشحالیش رو میدیدم مثل این بود که تمام دنیا رو به من داده بودن
شب هم بعد از اینکه همه مهموناش رفتن
اینقدر خسته بود که نفهمیدم چه جوری رفت تو اتاقشو خوابید
قربونش برم
اون حالا دیگه یک سال بزرگتر شده بود
دیگه از تاریکی و تنهایی نمی ترسید
راهشو پیدا کرده بود
بابایی خدا همیشه همراهت باشه
_________
خب
اینم از پنجره تنها
نمی دونم برای آخرین مطلب چی بنویسم
واقعا فکرم کار نمیکنه
خیلی سخته خیلی
من با این وبلاگ زندگی کردم ، خندیدم ، گریه کردم
خط به خطش برای کلی خاطرست
دلم میخواست اسم تمام رفیقایی که تو این مدت با من بودنو بگم
ولی از اینکه شاید اسم کسی رو جا بندازم این کارو نکردم
تو این یک هفته خیلی ها بهم گفتن که چه دلیلی داره که میخوای پنجره تنها رو برای همیشه ببندی

باور کنید دلیل خاصی نداره
من از همون اولش گفتم که برای 3 سال اینجا هستم و بعدشم میرم
خب سه سال ما هم تموم شد
راستشو بگم
من عاشق نوشتنم و با نوشتن آرامش میگیرم
و اگه بخوام دوباره شروع کنم تو سایت شخصی خودم این کارو میکنم
به هر حال خیلی کوچیکتونیم
نمی خوام این آخری غمگین تموم شه
از تمام کسایی که اومدن و خوندن و مطالب اینجا رو تحمل کردن یه دنیا ممنونم
اگه حرفی زدم یا چیزی گفتم که خوشتون نیومد بذارید به پای بچگی و بی تجربگی این پسر بچه ی کوچولو
اینجا برای من یه دنیای دیگه بود
یه راه دیگه
درسته مثل همه دلتنگی داشت 
ولی دلتنگی هاش از جنس آدما نبودن
پنجره تنها برای من حرمت داشت
یه پنجره که پشتش ، آدماش ، عشق رو با قیمت سکس مقایسه نمیکردن
یه پنجره که تنها راه بود
خدایا
مواظب شیشه ی دل تمام پنجره ها باش
نذار با هر سنگی که طرفشون میاد
بشکنن
نمیدونم تو این چند خط آخر چی بگم
به خدا خیلی سخته
ولی
با تمام دلتنگی ها
با تمام عشق و دوست داشتن
فقط یه جمله
اگر بار گران بودیم و
                     رفتیم.

..........
....
سهیل ماهزاده ..... 8 مرداد 1385

 

 

....!

پيام هاي ديگران ()

_____________________________________________

شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥

 

اینم قبل از آخری ....
.......
چند وقتی بود که دنبال یه فرصت مناسب میگشتم که باهاش صحبت کنم ...
دیروز که با هم رفته بودیم پارک این فرصت جور شد و ...
نشستم یه دل سیر با پسرم درد و دل کردم ...
کلی با هم گفتیم و شنیدیم ...
بهش گفتم :
- بابایی دیگه بزرگ شدی تو ...
- دیگه بچه نیستی ...
- دیگه لازم نیست من دستتو بگیرم و همیشه مواظبت باشم ...
- تو دیگه برای خودت مردی شدی ...
- من شاید دیگه نتونم پیشت باشم و از این به بعد خودتی که باید رو پای خودت وایسی ...
- زندگی پر از مردی و نامردیه ... 
- پسرم نمی خواد سعی کنی آدم خوبی باشی ، سعی کن که آدم بدی نباشی ...
- عاشق زندگی باش تا زندگی هم بهت عشق و دوست داشتن رو یاد بده ...
- مثل بقیه نباش ... متفاوت فکر کن و متفاوت زندگی کن ...
- بابایی همیشه اونایی که استعداد و هوششون بیشتر موفق نیستن ... کسایی موفق میشن که متفاوت نگاه میکنن و متفاوت عمل میکنن ...
- سعی کن همیشه خودت باشی و اینو هم همیشه یادت باشه که هیچ کس به فکر تو نیست و همه به فکر خودشونن ...
- تا وقتی دل و احساس خودت رو درک نکردی به کسی دل نبند و با احساس کسی هم بازی نکن ...
- پسرم همیشه راست بگو و سرتو بالا بگیر بابایی...
- خدا رو تو قلبت پیدا کن ...
- درسته بی وفایی رسم روزگاره ولی تو با وفا باش خوشگلم ...
- باباتو ببین ...
- یه روزی هیچی نبود ...
- از اون پایین پایینا اومد بالا ...
- هیچ وقت از این ناراحت نبود که چرا بچه ی نازی آباد و باز دوم تهرانه ...
- همیشه افتخار میکرد که بچه ی پایین شهره ...
- از چزایی که نداشت غمگین نشد ...
- تلاش کرد و بدست اوردم و هیچ وقت از چیزایی که بدست اورده بود هم مغرور نشد ....
- عزیزم میدونم تنهایی سخته ولی از اینجا به بعد باید خودت بگردی و اون کسی رو که میتونه تو رو از تنهایی در بیاره رو پیدا کنی ...
- یکی هم مثل تو منتظره ...
- یه دختره کوچولو ...
- یکی که قراره دستاشو به دستای تو بده و به تو تکیه کنه ...
- مثه یه کوه براش محکم و استوار باش ...
- همیشه بهش احترم بذار و ارزشش رو بالا ببر ...
- تو باید اونو خوشبختش کنی ...
- پسرم ، عزیزم ، خوشگلم ، امیدم .......
- هیچ وقت دنبال عشق نباش و نگرد ...
- عشق پیدا کردنی نیست .......
- عشق رو باید ایجاد کرد ....
.......
دستشو گرفتم و صورت زیباشو بوس کردم ...
- پسرم ...
- باباتو هم هیچ وقت فراموش نکن ...
- حالا میتونی بری با دوستات بازی کنی ...
از دور داشتم نگاش میکردم ...
یاد دورانی افتادم که خودم هم سن و سال اون بودم ...
تو افکار خودم غرق بودم که دیدم پسرم دست یه دختر کوچولو رو گرفته اورده پیش من و میگه : ...
- بابایی این دوستمه ...
- خیلی دختره خوبیه ...
- میتونم فردا برای تولدم دعوتش کنم ...؟
بهش گفتم نمیخوای دوستت رو معرفی کنی ...
یه ذره مکث کرد ...
احساس کردم که داره خجالت میکشه ...
منم به روش نیاوردم ...
بهش گفتم : ...
- چرا که نه ... این خانوم کوچولو هم فردا برای تولدت میتونه بیاد ...
دوتاشون کلی خوشحال شدن و دست همدیگه رو گرفتن و رفت تو پارک بازی کنن ...
منم دوباره غرق افکار خودم شدم ...
....
......
..........سهیل.

 

....!

پيام هاي ديگران ()

_____________________________________________

پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

الهی بچم ...
قربونش برم من ...
3 روز دیگه 3سالشم تموم میشه ...
می خوام تو این 3 روز آخر کلی سینما و استخر و پارک و تاب بازی ببرمش ...
تازه شم بچم پیتزا با دوغ خیلی دوس داره ...
فداش بشم من ... پیتزا با دوغ (خونک با نی) هم براش میخرم ...
آهان از این ذرتا با قارچ هم خیلیییییییییییییییی خوشش میاد ...
از اونا هم براش میخرم ...
دیگه چی  ...
آهان از این بستنی درازا هست که جلو پارک ملت میفروشن ...
از اونا هم خیلی دوس داره ...
قراره برای آخرین بار بریم باهم به بستنی بگیریم و دونفره بخوریم ...
بهدشم میریم تو دریاچه ی پارک، قایق دوچرخه ای سوار میشیم ...
از اونجا هم میریم ولنجک و از اون بالا با هم تهران رو نگاه میکنیم ...
بچم عاشق بالا شهره ...
همیشه بهم میگه : بابا سهیل من یه روزی که بزرگ شدم و پول دار شدم یه خونه ...
با انگشتای کوچولوش اون برج بزرگه رو نشون میده و میگه :
- یه خونه تو اون برج که روش هلیکوپتر داره ، برات میخرم ...
منم کلی ذوق مرگ میشم و بغلش میکنم و میچلونمش ...
بهش میگم : بابایی اون برجه اسمش بیمارستان رامتینه ...
میگه : خب چه اشکالی داره ... تازه بیمارستان که بهتره ...
خب چی کار کنم دیگه ...
بچم یه کم مثه باباش خُله ...
بهش میگم بابایی بزرگ ترین آرزوت چیه ...؟
یه کم فک میکنه ...
بعد میاد در گوشم میگه :
- باباییم یه مامانی خوب و خوشگل و پول دار و تک دختر پیدا کنه ...
منو میگی ..........
کف میکنم کلی خجالت میکشم و میگم ایشاالله ...
بهدشم براش توضیح میدم که دیگه این حرفو جایی نزنه ...
.....
الهی باباش فداش بشه ...
خلاصه اینکه تو این 3 روز کلی کار داریم دوتایی ...
آهان راستی ...
امشبو فراموش نکنید ...
شب آرزوهاست ...
....
....
...........سهیل.

 

....!

پيام هاي ديگران ()

_____________________________________________

چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥

 

فکر که کار نکنه همین میشه دیگه ...
آخرش میرسه به اینجایی که من هستم ...
بی خیل ...
به قول رفیقمون بزنیم تو کار داف بازی بهتره ...
خب به هر حال عشق و حال رو هر کسی یه جوری تعبیر میکنه ...
خلاصه این چن روز آخرو می خوام بزنم تو تیریپ عشق و حال ...(اینو گفته بودم قبلاً ...!؟)
بهله ....
یه پاکت کاپیتان بلک گرفتم با طعم آلبالو ...
به یاد وبلاگ آلبالو یه نخ روشن میکنم و میشنم پا سیستم ...
تو مای داکیومنتون یه فایل وورد داریم به اسم پنجره تنها ...
بازش میکنیم به سلامتیه تموم دافیایی که مارو پیچوندن ....!
 بی خیل رفیق ...
شروع میکنیم به خوندن قدیم تریا ...!
.....
_برای اولین بار باید خودمو معرفی کنم....میگن رسمه که برای اولین بار باید خودتو معرفی کنی .... من با اجازه بزرگترها و کسايی که در امر وبلاگ نويسی شهرت و سابقه دارن، يه وبلاگی درست کردم و اميدوارم که با کمک شما وبلاگ موفقی بشه....عنوان اين وبلاگ رو پنجره تنها گذاشتم...
_ قرارشون تو همون پارک همیشگی بود ... یاد روزی افتاد که دخترک 5 ساله بود و پسرک 7 ساله .... اگه منو دوست داری گریه نکن و اونم دیگه گریه نکرد ...نگاهش به قاب عکسی که گوشش یه روبان سیاه بود افتاد....
_ خدایا دارم باهات حرف میزنم ....آهای صدامو میشنوی... اصلاً بیا پایین من میخوام برم جات اون بالا بشینم ...
_ دوستان میخواستم بدونم نظرتون در مورد این قالب جدید چیه ....
_خوب و بد ... کم و زیاد ... سیاه و سفید ... پایین و بالا ... سرد و گرم ... اشک و لبخند ... کوه و بیابون ... بارون و خاک ... عشق و نفرت ... سکوت و فریاد ... من و تو ... !!!
_سال 82 هم با تموم خوبیا و بدیاش تموم شد ...نمیدونم ...امیدوارم سال خوبی داشته باشید...!
_ فلمی کجایی .... کجایی که ببینی بیرون چه برفی میاد ... ای کاش منو تو هم مثه عاشقا می تونستیم زیر برف قدم بزنیم .... فلمی با تو ام ....
_ خوبی اینجا میدونی چیه ... خوبی اینجا اینه که ...میتونی تا هر موقعه از صبح که دلت بخواد ...زیر نور لاشی آفتاب دراز بکشی و ...
_ ساعت دو نصف شب ... هنوز تو خیابون تلو تلو می خوردم ....!
_ ......
نمیدونم از دود این کاپیتان بلک بود که چشمام میسوخت یا ....!
ولی دیگه نشد بقیه ش رو بخونم ...
فکر که کار نکنه همین میشه دیگه ...
آخرش میرسه به اینجایی که من هستم ....
اینو هم ....
هی ...
بی خیال رفیق ...
....
......
..........سهیل.

 

....!

پيام هاي ديگران ()

_____________________________________________

 

 

.........

[ 82/5/8 ] آغاز به کار وبلاگ در تاريخ